فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

764

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

- رَأسَه وَبِرأْسِه : سر خود را برگردانيد و دور شد ، - فُلاناً عَلى فُلانٍ : او را بر ديگرى ترجيح داد ، - تِ الناقَةُ بِذَنَبِها : شتر دم خود را تكان داد . لَوَّى - تَلْوِيَةً [ لوي ] عليه الأمْرَ : كار را بر او سخت كرد . اللُّوَى - [ لوو ] : چيزهاى پوچ و بى اساس و باطل . اللَّوَى - [ لوو ] : مص ، خميدگى پشت ، دردى كه در معده پديد آيد . اللِّوى - ج أَلْوَاء و أَلْوِيَة [ لوو ] : ماسه‌هاى نرم و به هم پيچيده از رمل . اللِّوَاء - ج أَلْويَة و أَلْوِيَات [ لوو ] : پرچم ، - ( ا ع ) : ارتشبد ( جنرال ) ، ناو جنگى كه زير فرماندهى دريا سالار باشد ، استان كشور ، گروهى معين از لشكر و در اين رابطه گويند « امِير اللِّوَاء » : فرماندهء لشكر . اللَّوَّاء - [ لوو ] ( ح ) : پرنده اى كه سر خود را مىگرداند و كج مىكند . اللُّوَاب - [ لوب ] : مص ، لعاب ، اسم است از لابَ الرَّجُلُ أو البعير كه به معناى تشنه و سرگردان است . اللَّوَابِن - [ لبن ] : پستانهاى شيرده . اللُّوَاث - [ لوث ] : آردى كه بر روى طبق بپاشند تا خمير به آن نچسبد . اللُّوَاثَة - [ لوث ] : مرادف ( اللُّوَاث ) است ، آنكه بهر چيزى آلوده شود ، گروه و جماعت . اللِّوَاذ - [ لوذ ] : « لِواذُ الشيءِ » : اندازه و محدودهء چيزى . اللَّوَاذِع - [ لذع ] : « لَواذِعُ الكلامِ » : زخم زبان زدن با گفتار ناهنجار . اللَّوَازِم - [ لزم ] : ابزار مورد نياز ؛ « اللَّوَازِم الْمَدْرَسِيَّةِ » ، و « لَوَازِمُ الْمَكْتَبِ » : لوازم درسى و ابزار نوشتن . اللَّوَّاس - [ لوس ] : مرادف ( اللَّائس ) است و به معناى شيرينى خور افراطى است . اللُّوَاسَة - لقمه . اللَّوَاص - [ لوص ] : عسل تصفيه شده . اللَّوَّاف - [ لوف ] : سازنده و بافندهء فرش . اللَّوَاقِح - [ لقح ] : زنان باردار و آبستن ، - مِنَ الرِّيَاحِ : بادهاى حامل شبنم است كه در ابرها ذوب و در نتيجه باران مىشوند . اللَّوَّام - [ لوم ] : بسيار سرزنش كننده . اللَّوَّامة - [ لوم ] : مرادف ( اللَوَّام ) است ؛ « النَّفْسُ اللَّوَّامَة » : وجود يا نفسى كه فضائلى اكتساب كرده و هر گاه دارنده و صاحب خود مرتكب گناهى شود او را نكوهش و ملامت كند . لَوَّبَ - تَلْوِيباً [ لوب ] ه : آن را با عطر مخلوط كرد يا عطر آگين نمود . اللُّوب - [ لوب ] : اسم است از ( لَابَ الرَّجُلُ اوِ الْبَعِيرُ ) : مرد يا شتر تشنه و سرگردان براى آب . اللَّوْب - [ لوب ] : مرادف ( اللُّوب ) است . اللُّوبَاء - [ لوب ] ( ن ) : لوبيا . اللُّوبِيا - [ لوب ] ( ن ) : لوبيا . اللُّوبِياء - [ لوب ] ( ن ) : لوبيا سفيد . اللُّوَة - [ لوو ] : عودى كه با آن بخور كنند . لَوِثَ - - لَوَثاً [ لوث ] في الأَمر : در آن تأخير نمود . لَوَّثَ - تَلْوِيثاً [ لوث ] الشيءَ : آن را پى گيرى كرد ، - التِّبنَ بِالْقَتِّ : كاه را با يونجه مخلوط نمود ، - ثيابَه بالطِّين : لباسش را گِل آلود كرد ، - الْمَاءَ : آب را كثيف و كِدر كرد ، - الأَمْرَ : امر را مشتبه كرد ، - فُلَاناً عَنْ كَذَا : او را از كارى بازداشت . اللَّوْث - [ لوث ] : مص ، دليل ناقص و بى پايه ، نيرو ، ماجراجوئى و كينه توزى ، زخمها ، بدى ، كين خواهيها . اللَّوث - [ لوث ] : سستى . اللَّوْثَاء - [ لوث ] : مؤنث ( الأَلْوَث ) است . اللُّوثَة - [ لوث ] : سستى ، كندى و آهستگى ، بسيارى گوشت و چربى ؛ « بِه لُوثَةٌ » : در او ديوانگى وجود دارد . اللَّوْنَة - [ لوث ] : اسم مَرّة از ( لَاثَ ) است ، حماقت . اللُّوجِسْتِيك - ( ا ع ) : سازمانى است نظامى كه در ارتشهاى نوين تشكيل يافته و وظيفه آن رسانيدن شمارى سرباز با تجهيزات كامل به محل معينى در زمانى مناسب است . اين كلمه يونانى است . لَوَّحَ - تَلْوِيحاً [ لوح ] : از دور اشاره كرد ، - بِسَيْفِه : شمشير خود را صيقلى و برّاق كرد ، - بِثَوبِه : دامن خود را بالا زد و آن را تكان داد تا به نظر بيننده برسد ؛ « لَوَّحَ لِلْكَلْبِ بِرَغِيْفٍ فَتَبِعه » قرص نانى به سگ نشان داد و آن بدنبال او به راه افتاد ، - الشّيبُ فُلاناً : پيرى موى او را سفيد كرد ، - السَّفَرُ او العَطَشُ فلاناً : مسافرت يا تشنگى رنگ او را پرانده و چهرهء او را كبود كرد ، - فُلَاناً بِالْعَصَا وَالسَّيْف وَالسَّوطِ وَالنَّعْل : چوب يا شمشير يا شلاق يا كفش را بالا گرفت و با آن وى را زد ، - الشَّيءَ بِالنَّار : چيزى را با آتش گرم و داغ كرد ، - العِنَبُ : انگور رسيده شد ، اين تعبير در زبان متداول رايج است . اللُّوح - [ لوح ] : هواى ميان آسمان و زمين ، تشنگى . اللَّوْح - ج أَلْواح [ لوح ] : صفحه يا لوحهء پهن اعم از چوب و تخته و استخوان و غيره ، و در زبان متداول بر صابون اطلاق مىشود ؛ « لَوْحُ الجَسَدِ » جمع أَلْوَاح و جج ألاوِيح : استخوانهاى پهن و عريض در بدن انسان ؛ « نَظَرْتُ الى الْوَاحِه » : به شكل و ظاهر آن نگاه كردم . اللَّوْحَى - [ لوح ] : « إِبلٌ لَوْحَى » : شتران تشنه . اللَّوْحَة - [ لوح ] : مرادف ( اللَّوح ) است ، - عكس و يا تصوير . اللَّوْذ - [ لوذ ] : مصدر است ، - ج أَلْوَاذ : اطراف كوه ، جانب و كنار كوه ، پيچ راه ، ناحيه . اللَّوَذَانِيَّة - [ لوذ ] : مكر و فريب و گول زدن . اللَّوْذَع - [ لذع ] : با هوش و قوى دل ، خوش بيان و فصيح . اللَّوْذَعِيّ - [ لذع ] : مرادف ( اللَّوْذَع ) است . اللُّور - ( ط ) : ماست كيسه كه آن را ( قَرِيشَة )